عشقم ریحانهعشقم ریحانه، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 8 روز سن داره

معطر ترین گُل دنیا ریحانه کوچولو

ریحانه ی عزیزم

به نام خدا عزیزم نه به اونکه ماهی یک بار هم به زور می تونستیم همدیگه رو ببینیم نه به اینکه الان تقریبا هرروز می تونم ملاقاتت کنم ...!! جمعه رفتیم افطاری خونه ی عمه فاطی ... خیلی خوش گذشت مخصوصا به تو ... اون روز تموم شیطنتت رو به نمایش گذاشتی انقدر شیطونی کردی که خدا می دونه ... دلم می خواست خیلی بیشتر ازت عکس بگیرم ولی شیطنت هات تمومی نداشت دوربینم که شارژ نداشت متاسفانه عکسات خیلی کیفیتی نداره ... اینم از عکسات عزیزم : اینجا تنها جایی بود که اروم نشستی و گذاشتی ازت عکس بگیرم   فدات بشم که انقدر قشنگ نشستی : فقط یک چیز رو توضیح بدم : *فدای تو بشم که عاشق ...
30 تير 1392

ریحانه و تولد من

ریحانه ی عزیزم ... دیروز تو اومدی خونمون برای صرف افطاری و یک تولد کوچیک خانوادگی که برای من بود از همون اول ک قرار بود بیای هم من هیجان داشتم و هم تو وقتی اومدی خیلی خوشگل شده بودی با اون پیراهن گُل گُلیت بعد نشستی و اجازه دادی من ازت ی عکس ب این قشنگی بندازم : اینجا هم با بچه های دختر خاله ی بابات (مهدیه و طاها) عکس انداختی : اینجا هم موقع افطاری شما فقط ب عشق اینکه مهدیه وطاها نون می خورن نون خوردی : اینم از آقا طاها : اینم از ریحانه خانوم خودم ک داره شامش رو می خوره ... افرین عزیزم : اینم از طاها کوچولو ک داره غذاشو خودش می خوره : ...
28 تير 1392

غیاب مامان جونش

♥ سلام عشق من ...! دگ امتحانای من تموم شد گل نازنین و خوش بوی من . دیروز مامانت ساعت 3 برای یک ماموریت از طرف اداره رفت بوشهر ...! باید با تو که انقدر وابسه به مامان جونت بودی کنار بیایم تا احساس دلتنگیت کم تر شه و بی تابی نکنی ! آخه انقدر به مامانت وابسه ای کاز صبح تا 4 بعداز ظهر که خونه ی مامان بزرگت هستی تا مامانت از اداره بیاد کلی گریه می کنی و مامانتو می خوای !! بابا جونت دیروز برای اینکه سرتو گرم کنه بردت پارک تا غیاب مامانتو کم تر حس کنی امروزم قرار بود با بابایت بری بوستان و از اون وسایل بادی سوار شی عشقم واگه شد ی سر بیای خونه ی ما پیش من وووووااااای که چقدر دلتنگتم خیلی دوست دارم بیای پیش...
22 خرداد 1392

ریحانه من

  سلام گل من . این چند وقت که توی وبلاگت نبودم به خاطر این بود که به علت داشتن درس و امتحانم نتونستم ببینمت و الان دلم برات یک ذره شده شیرین زبونم ... چند وقت پیش که دیدمت خیلی حالت خوب نبود و همش گریه می کردی و بهونه می آوردی و ما هم کاملا از دردت بی خبر بودیم ... چون ناهار خوب نخورد بودی حدس زدیم گشنته ولی بیسکویت هم نخوردی و بعدا معلوم شد باباییت بی خبر بوده و با شکم خالی بهت نوشابه و بستنی داده !!! باباییت برای اینکه گریت بند بیاد بردت بیرون ی ذره گردوندت ولی فایده نداشت خلاصه با کلی ادا و اصول ی جوری سرتو گرم کردیم و تو هم تقریبا یادت رفت که دلت درد می کنه و گریت بند اومد. بعد که عمو رضات اومد شام خوردیم و تو هم...
30 ارديبهشت 1392

عیدتون مبارک

سلام . عید نوروز مبارک . ریحانه جون این نقاشیه منه ! گفتم شاید بهتر باشه که تو این وبلاگ یک هنردستی بگذارم تا وبلاگت جذابیت و زیبایی بیشتر به خود بگیره. ا ینم از سفره هفت سین کوچکی که من چیده ام . امیدوارم همیشه شاد باشی عزیزم. عیدت مبارک کوچولوی من . ...
2 فروردين 1392
1